|
من اناری را، مي كنم دانه، به دل می گويم: خوب بود اين مردم، دانه های دلشان پيدا بود |
|
|
اردیبهشت رو خیلی دوست دارم،اصلا به خاطر گوجه
سبز و توت فرنگی و اینا نیست (شکمو خودتی پنجشنبه غروب رفتیم تهران ،ساعت 11 شب رسیدیم.
دوقلوها و شوهراشون بودن. کلی گفتیمو خندیدیم(طبق معمول آقایون از خنده های ما سر
در نیاوردن شنبه هم با دختردایی ها رفتم. تو نمایشگاه ازشون جدا شدم، رفتم تو سالن کتابهای خارجی. بعد از کلی گشتن بالاخره یه غرفه پیدا کردم پر از رمان های اوریجینال، اونقدر خوشحال بودم متوجه نشدم چندتا کتاب خریدم. بعدشم خوشحال وخندان رفتم پیش بچه ها و برگشتیم خونه. غروب هم یه گشتی تو خیابونا زدیم.شب هم دور هم بازی کردیم. یکشنبه برگشتم خونه... برای چشــــــمهایت !.. برای مــــــــن .. برای دردهــــــــایم برای مــــــــــــا .. برای این همه تنهــــــــــــ ای کاش خــــــــــــدا پ.ن: 1) تو مترو ایستاده بودیم،یکی از پشت بازومو گرفت، برگشتم دیدم یه دختر اوشگل توچولو تو بغل مامانشه،تا نگاش میکردم سرشو مینداخت پایین و زیرچشمی نگام میکرد. با محبوبه کلی باهاش بازی کردیم،مامانش میگفت قراره تو یه فیلمی برای ماه رمضون بازی کنه. قراره فیلمو ببینیم و به همه بگیم ما این بازیگره رو دیدیم... 2) گوشی ِ عزیزم ترکید و من دلم یه گوشی ِ خوب
میخواد! 3) دقیقا 10 روز دیگه نتیجه ارشد میاد و ما از
الان رو ویبره هستیم. دعا کنید برام
-
هفته ی اول ِ بعد از تعطیلات رو که
تعطیل کردیم(بالاخره بعد از 4 سال،شاهد پیشرفت بچه های کلاس بودیم). خب بعد
یه ماه تنبلی و ولگردی سخته بری سراغ درس دیگه.روز اول که صرفا جهت تفریح و تجدید
روحیه میریم کلاس. فضای دانشکده رو تغییر دادن،حالا که ما داریم میریم یادشون
افتاده تغییر و تحولی ایجاد کنن. همچنان در حال خوشگذرانی بودیم که یه استاد
نامردی ایمیل زده امتحانی که از قبل ِ تعطیلات افتاده اولین جلسه بعد عید برگزار
میشه. قبل از این که استاد بیاد تو کلاس بچه ها میگن،امتحانو کنسل کنیم،ما هم
خوشحال. استاد میاد، یه ربع میحرفه تازه یادش میاد سال جدید رو تبریک نگفته.بعد از
تبریک میگه آماده هستین برای امتحان؟ یکی یکی بچه ها میگن: بله استاد!!! به دوستم
نگاه میکنم و میگم: جاااااااااان
-
دارم تو آینه آسانسور شالمو درست میکنم که در باز میشه و یه پسره میاد
تو،میکشم کنار و پشتش شکلک درمیارم که بی موقع سوار شده. یه طبقه بعد میره بیرون،
دیدم اشتباه رفته داره از پله میره پایین، تو دلم میگم خنگ و میخندم
- میخوام برم بیرون،میرم سراغ مانتویی که دو سال پیش دوختم و فقط یه بار پوشیدم بس که تنگ بود.میپوشمش، تنگ که هیچ برام یه هوا گشاد هم شده، با یه ذوقی میبرم پیش مامان و میگم: ببین چی شدم!!! اما مشخصه که از این وضع خوشحال نیست.(خب چه کنم،عمدی که نبوده)
-
و آخر این که میخواهیم بهکلاس دنس برویم،بلکه برم روی سحر رو کم کنم! حس خوب
شیطونی داره این کلاس،از همین الان دوسش دارم...
تو ماه را دوست داری و من ماه هاست که تو را... آخیـــــــــــش،90 هم خوب تموم شد. این روزا رو خیلی دوست دارم،حتی بیشتر از
تعطیلات. انتظار ِ رسیدن ِ سال نو خیلی میچسبه. دوست دارم برم بیرون.لذت میبرم
وقتی میبینم مردم یه جوری با عجله پی خریداشونن که انگاری فقط همین هفته آخرو
گذاشتن واسه خرید. حراج و نمایشگاه و ماهی و هفت سین آماده هم که جای خود. منم که
فقط دوست دارم برم بگردم،چونه زدنا رو ببینم،ذوق بچه ها، دست پر مامان و باباها،
حتی کلافه شدن فروشنده ها هم دیدنیه!!! اصلا اولین و مهم ترین دلیلی که باعث شده
اینطور عاشق اسفند باشم همیناست، کلاس ها هم که رو هواست، همه چی جون میده واسه
گشت و گذار وشیطنت... فردا داداشم برمیگرده خونه،دلم براش خیلی تنگیده میگن دعای لحظه تحویل سال مستجاب میشه،خدایا تو که میدونی چقــــــــــــــــدر خواسته دارم فقط اگه چیزی از قلم افتاد یادت باشه خودت درستش کنی! به یاد همتون هستم، برام دعا کنید
با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد . . .
عشق همین خنده های توست،وقتی با تمام غصه هایت میخندی تا از تمام غصه هایم رها شوم.
1 2 3 پارسه
نــــــــــــه!
میخواستم بگم 1 2 3 چه زود گذشت! امسال بیشتر از همیشه تبریک شنیدم،وقتی اسم اونایی رو
گوشیت میفته که فکرشم نمیکنی، خیلی خوشحال میشی و وقتی ببینی برای اینکه اولی باشن برا تبریک گفتن یه حس قشنگتر بهت دست میده که اصلا قابل توصیف نیست!!!
+ کنکور که تموم شد،حس درس خوندن هم پرید عجیـــــــــب! موندم اگه فردا برم و ازم بپرسن چی بگم؟! + بی معرفتی ِ بعضیا خیلی تو این روز تولد خودشو نشون
میده،اما بیخیال میذارم به حساب شوهرداریشون هرچند این میتونه بهونه
امسالشون باشه! هم از کادو عکس گرفتم هم از کیک اما حس آپلود نیست(مدیونید فکر کنید تنبلم
یکی بود یکی نبود، زیر آسمون خدا روی زمین یه پسری با خونوادش زندگی میکرد.دانشجو بود و سخت درسخون. روزها گذشت تا پسر قصه ما عاشق شد، عاشق یه هم کلاسی که بدجور دلشو برده بود. هر روز یه حسی به پسرک میگفت برو به این دختر بگو دوسش داری و کارو تموم کن اما شرم؟ حیا؟ خجالت؟ هرچی که اسمشو میذارین به پسرک فرصت ابراز احساسات رو نداد تا اینکه دختر رو توی یه تصادف از دست داد. پسرک غصه دار شد و دیگه نتونست به کسی فکر کنه اما خونوادش اونو تحت فشار قرار دادن که ازدواج کنه. انکار اون و اصرار خونواده باعث شد یه تصمیم ناگهانی و بچگانه بگیره، برای همین بهشون گفت: فردا که رفتم بیرون به اولین دختری که ببینم پیشنهاد ازدواج میدم. وقتی آدرس خونه دختر رو گرفت و جریان رو به خونواده گفت، به جای سرزنش کلی هم مورد تشویق قرار گرفت!!! این شد که تو یه هفته با اولین دختری که تو خیابون دید ازدواج کرد. این ازدواج همونطور که میشد پیش بینی کرد یه سال هم دوام نداشت و همه چیز پــــــــَـــــــر! تلخه اما یه وقتایی پیش میاد! ** یه وقتایی خدا رو واسه داشتن یه افرادی از ته ِ ته دلت شکر میکنی، مخصوصا اگه زودرنج و حساس باشی! خدایا برای داشتن داداشم شکرت چقدر دلم تنگ شده بود!!! نمیدونم از چی بنویسم. از امتحانات ، از شیطنتها،از یه ماه خونه نشینی ، از ضد حال ها... مهم اینه که تموم شد و الان اولین روز تعطیلی منه،هرچند فقط دو روزه! -
امتحانای این ترم برا کل کلاس سخت بود، همه درگیر کنکور
بودن، تا چشمها به استاد میفتاد کلی آه و ناله
بود که خوب تصحیح کنن و نبرن زیر ذره بین... یه روز از جلسه که اومدم بیرون
یکی از بچه ها پرسید سوالهای چهارگزینه ای رو چطور جواب دادی؟ چشمام از کاسه زد
بیرون،
-
امتحان تموم شد. یک ماه تو خونه نشستم، حبس شدم تو اتاق
دیگه فقط درس و کتاب و تست و... دیروز هم
امتحانشو دادم و خلاص، امیدوارم نتیجه این محرومیت هایی که به خودم دادم رو ببینم!
- دو روز مونده به امتحان مامان و بابا تصادف کردن،وحشتناک بود اما به خیر گذشت. زیاد توضیح ندادن که من نترسم اما میشه ترس و اضطرابو تو کارهاشون دید.
-
دیروز بابا نبود، قرار شد برادر جان منو ببره، در ماشینو
باز کرد، سوئیچ رو گذاشت داخل، اومد شیشه رو تمیز کنه در تقریبا بسته شد. با کلی
وسیله افتاد به جون در تا بالاخره باز شد. هنوز دو متر هم با ماشین نرفته بودیم که
خاموش کرد، داشتم میمردم از استرس
-
هنوز خستگی امتحان نرفته بازم حرف از یکی پیش اومد، توضیح
دادم، مامان قانع نشد اما بیخیال شد! بدم میاد از این شرایط، سخته اما باید کنار
بیام.
جرعه ای لبخند برای زندگی کافیست وجرعه ای شهامت برای گفتن دوستت دارم من آدم شجاعی هستم ... پس بلند میگم دوستت دارم
بعضـی از غــــم هـــا حل شدنـــی نیستند ، ته نشین میشوند ته ته قلبتــــــ گاهی با کوچکترین تلنگری شـــــناور می شــــوند و روزهای آفتابیتــــ را ابری میکنند این نوع از غم هـــا از بین نمیروند و دوباره رسوبـــــ میکنند ته قلبتـــــــ غیر قابل ِ هضــــم شدن هستند; باید یاد بگیری در کنار این نوع از غم هــــا به آرامــی زندگی کنی و زندگـــــی شادی داشته باشی... سپندارمذگان مبارک مامان
و بابا رفتن باغ، منم غصه ناهارو دارم، داداش
گرامی میخواد بره بیرون، قبل رفتن میاد پیشم میگه دست به هیچی نزن خودم غذارو درست
میکنم. منم خوشحال یه لبخند تحویلش میدم به پهنای صورتم. یه ساعت.... دو ساعت... سه ساعت... نه خیر قصد اومدن نداره. این شد که با کتاب توی دستم رفتم سراغ غذا. رسیدم به آخرای کار که پسر ما برگشت، شاکی شد که چرا صبر نکردم. ناهار
و خوردیم، تا بلند شدم گفت تو برو سراغ درست من اینا رو میشورم(جاااااااااانم رفتم
تو اتاق،اونم سفره رو جمع کرد و گرفت خوابید!!! دو ساعت بعد بیدار شد، سر و صداشم
بلند شد. یه کم صبر کردم اما تموم نشد، رفتم یه نگاهی بندازم که دیدم بــــــله،
جوگیر شده داره آشپزخونه رو تمیز میکنه. چای هم دم داد. گفتم: بسه، بیا چای بخوریم
بقیشو بیخیال. اما ول کن ماجرا نبود. جارو رو گرفت از آشپزخونه شروع کرد تا رسید به پایین پله ها، منم اینطوری کارش که تموم شد، اومد نگاه میکرد به کارش و هی تعریف میکرد! گفتم: بله، به به! دیگه وقت شوهر دادنته. اینطوری
شد که ما خونه داری ِ دادشمونو دیدیم، البته اینا حاصل 4 سال دوری از خونه هست،
الکی که به دست نیومده ( پس امیدی به من که همیشه تو خونه هستم نیست
**و یه
مطلب مهم: صالی دیگه دعوام نکن که میفرستم بیان دعوات کنن عکس
هم که نمیشه آپلود کرد چقدر من امروز لبریزم از همه ی بودن ها، تمام ِ بودنم درد میکشد دردی عظيم دردی ست ، با خويشتن نشستن ، در خويشتن شكستن ... ............................................................
شب های
تاریک ِ زندگی ام ...............................................
+
تاريخ یکشنبه 29 آبان1390ساعت نويسنده يدونه
|
|