تبليغاتX
☆ஜزندگی دفـــتری از خاطره هاســــتஜ ☆

من اناری را، مي كنم دانه‌، به دل می گويم‌: خوب بود اين مردم‌، دانه های دلشان پيدا بود

اردیبهشت رو خیلی دوست دارم،اصلا به خاطر گوجه سبز و توت فرنگی و اینا نیست (شکمو خودتیزبان) فقط به خاطر نمایشگاه کتابش. نمایشگاه ِ امسال خیلی خوب بود،خیلی خوش گذشت، هم دو روز خوب گشتم، هم کلی از کتابایی که دوست داشتمو خریدم، هرچند از خیلی هاش گذشتم، بیشتر از همه دلم پیش " هزار و یک شب " مونده!!!

پنجشنبه غروب رفتیم تهران ،ساعت 11 شب رسیدیم. دوقلوها و شوهراشون بودن. کلی گفتیمو خندیدیم(طبق معمول آقایون از خنده های ما سر در نیاوردنhee hee)، بالاخره ساعت 4:30 صبح خوابیدیم. ساعت 12 رفتیم نمایشگاه،سه گروه شدیم که راحت تر بگردیم. من و محبوبه رفتیم تو سالن ناشران، اونقدر محو کتابا شدیم،متوجه نشدیم از کجا سردرآوردیم. 3 ساعت بعد زنگیدن که بریم بیرون ، ما هم خوشحال اومدیم بیرون دیدیم بله  کلی از اونا دوریم،هی برگشتیم دور زدیم اما بازم از همون در میرفتیم بیرون،کلی خندیدیم. آخرش هم قرار شد تو یه ایستگاه مترو همو ببینیم. تو راه برگشت کلی خندیدیم ( اصولا همه چیز سوژه میشه برای خنده مانیشخند ).

شنبه هم با دختردایی ها رفتم. تو نمایشگاه ازشون جدا شدم، رفتم تو سالن کتابهای خارجی. بعد از کلی گشتن بالاخره یه غرفه پیدا کردم پر از رمان های اوریجینال، اونقدر خوشحال بودم متوجه نشدم چندتا کتاب خریدم. بعدشم خوشحال وخندان رفتم پیش بچه ها و برگشتیم خونه. غروب هم  یه گشتی تو خیابونا زدیم.شب هم دور هم بازی کردیم. یکشنبه برگشتم خونه...

56983407024947637035.jpg


برای تــــــــو ..
برای چشــــــمهایت !..
برای مــــــــن ..
برای دردهــــــــایم !..
برای مــــــــــــا ..
برای این همه تنهـــــــــــــــایی ..
ای کاش خــــــــــــدا کاری بکنــــــــــد..


پ.ن:

1) تو مترو ایستاده بودیم،یکی از پشت بازومو گرفت، برگشتم دیدم یه دختر اوشگل توچولو تو بغل مامانشه،تا نگاش میکردم سرشو مینداخت پایین و زیرچشمی نگام میکرد. با محبوبه کلی باهاش بازی کردیم،مامانش میگفت قراره تو یه فیلمی برای ماه رمضون بازی کنه. قراره فیلمو ببینیم و به همه بگیم ما این بازیگره رو دیدیم...

2) گوشی ِ عزیزم ترکید و من دلم یه گوشی ِ خوب میخواد!خیال باطل

3) دقیقا 10 روز دیگه نتیجه ارشد میاد و ما از الان رو ویبره هستیم. دعا کنید برامpraying

+ تاريخ یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت نويسنده يدونه |

خب نعطیلات هم گذشت، هوای بهار همچین آدمو میچسبونه به زمین، اینه که من یه توچولو تنبل شدم(البته فقط یه توچولوهانیشخند)!

-          هفته ی اول  ِ بعد از تعطیلات رو که تعطیل کردیم(بالاخره بعد از 4 سال،شاهد پیشرفت بچه های کلاس بودیم). خب بعد یه ماه تنبلی و ولگردی سخته بری سراغ درس دیگه.روز اول که صرفا جهت تفریح و تجدید روحیه میریم کلاس. فضای دانشکده رو تغییر دادن،حالا که ما داریم میریم یادشون افتاده تغییر و تحولی ایجاد کنن. همچنان در حال خوشگذرانی بودیم که یه استاد نامردی ایمیل زده امتحانی که از قبل ِ تعطیلات افتاده اولین جلسه بعد عید برگزار میشه. قبل از این که استاد بیاد تو کلاس بچه ها میگن،امتحانو کنسل کنیم،ما هم خوشحال. استاد میاد، یه ربع میحرفه تازه یادش میاد سال جدید رو تبریک نگفته.بعد از تبریک میگه آماده هستین برای امتحان؟ یکی یکی بچه ها میگن: بله استاد!!! به دوستم نگاه میکنم و میگم: جاااااااااانتعجب؟! اینا که میگفتن بگیم کنسل!!!(موندم در حکمت این ذات خراب) خوبه که طبق معمول به نداهای قلبم گوش میدم، اینه که امتحان از همون قسمت هایی میاد که خوندم. امتحان تموم میشه،دوستم میگه: به همه سوالا جواب دادی؟ میگم: آره،منو که میشناسی اصولا هیچ سوالی رو سفید نمیذارم! این استاد رو هم که میشناسی،هرچه سیاهتر،نمره بالاتر!!! میگه: بیخیال،من به خیلی هاش جواب ندادم. میگم: حالا چه اصراری داشت این همه سوال بده؟ میگه: خب گفت 6 تا از 10 سوال رو جواب بدین دیگه. میگم: چــــــــی؟ تعجبخب چرا نگفتی؟ من نشستم عین ... جواب تک تکشونو نوشتم. میگه: منم تعجب کردم هی مینویسی،نگو نمیدونستی...(وقتی استاد نگاهی به برگه بندازه،بی شک متوجه سوتی های بنده خواهد شد)

 

-          دارم تو آینه آسانسور شالمو درست میکنم که در باز میشه و یه پسره میاد تو،میکشم کنار و پشتش شکلک درمیارم که بی موقع سوار شده. یه طبقه بعد میره بیرون، دیدم اشتباه رفته داره از پله میره پایین، تو دلم میگم خنگ و میخندمhee hee. میرسم طبقه اول، متوجه شدم منم یه طبقه اشتباه اومدم.تا از آسانسور اومدم بیرون دیدم پسره داره از پله ها میاد پایین،دویدم که منو نبینه.( کی میگه چوب خدا صدا نداره؟عینک)

 

 

-          میخوام برم بیرون،میرم سراغ مانتویی که دو سال پیش دوختم و فقط یه بار پوشیدم بس که تنگ بود.میپوشمش، تنگ که هیچ برام یه هوا گشاد هم شده، با یه ذوقی میبرم پیش مامان و میگم: ببین چی شدم!!! اما مشخصه که از این وضع خوشحال نیست.(خب چه کنم،عمدی که نبوده)

 

-          و آخر این که میخواهیم بهکلاس دنس برویم،بلکه برم روی سحر رو کم کنم! حس خوب شیطونی داره این کلاس،از همین الان دوسش دارم...dancing

 

 

 50260689272685847276.jpg


تو ماه را دوست داری و من ماه هاست که تو را...

+ تاريخ جمعه 25 فروردین1391ساعت نويسنده يدونه |

آخیـــــــــــش،90 هم خوب  تموم شد.

این روزا رو خیلی دوست دارم،حتی بیشتر از تعطیلات. انتظار ِ رسیدن ِ سال نو خیلی میچسبه. دوست دارم برم بیرون.لذت میبرم وقتی میبینم مردم یه جوری با عجله پی خریداشونن که انگاری فقط همین هفته آخرو گذاشتن واسه خرید. حراج و نمایشگاه و ماهی و هفت سین آماده هم که جای خود. منم که فقط دوست دارم برم بگردم،چونه زدنا رو ببینم،ذوق بچه ها، دست پر مامان و باباها، حتی کلافه شدن فروشنده ها هم دیدنیه!!! اصلا اولین و مهم ترین دلیلی که باعث شده اینطور عاشق اسفند باشم همیناست، کلاس ها هم که رو هواست، همه چی جون میده واسه گشت و گذار وشیطنت...dancing  اما امسال نتونستم مثل سالهای قبل برم بیرون،هوا هم که بارونی،بخوام هم نمیذارن برم. مامان هم از این موقعیت استفاده کرده کلی کار گذاشت به عهده من!(منم که حرف شنو!مژه)

فردا داداشم برمیگرده خونه،دلم براش خیلی تنگیدهقلب.ودوباره ماییم و سال تحویل و سیگارت ترکوندن و خنده های الکی و عصبانیت بابا... خدایا روزای خوبو خوب ِ خوب تو ذهنم حک کن!

میگن دعای لحظه تحویل سال مستجاب میشه،خدایا تو که میدونی چقــــــــــــــــدر خواسته دارم فقط اگه چیزی از قلم افتاد یادت باشه خودت درستش کنی! به یاد همتون هستم، برام دعا کنید

 

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت

روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد . . .

 

عشق همین خنده های توست،وقتی با تمام غصه هایت میخندی تا از تمام غصه هایم رها شوم.

+ تاريخ یکشنبه 28 اسفند1390ساعت نويسنده يدونه |

1  2   3  پارسه نیشخند نــــــــــــه!

میخواستم بگم 1 2  3  چه زود گذشت!خیال باطل امسال سومین باریه که تولدم تو این وبلاگ ثبت میشه و به همین سرعت به سن من اضافه میشه.  تولد امسال 4 نفره بود،دلم میخواست داداش (بزرگه) هم بود اما نشدافسوس. شاید آخره هفته برم تهران، گفته اگه بیای اینجا یه کاری برات میکنممژه

امسال بیشتر از همیشه تبریک شنیدم،وقتی اسم اونایی رو گوشیت میفته که فکرشم نمیکنی، خیلی خوشحال میشی و وقتی ببینی برای اینکه اولی باشن برا تبریک گفتن یه حس قشنگتر بهت دست میده که اصلا قابل توصیف نیست!!!قلب


+ کنکور که تموم شد،حس درس خوندن هم پرید عجیـــــــــب! موندم اگه فردا برم و ازم بپرسن چی بگم؟!سوال

+ بی معرفتی ِ بعضیا خیلی تو این روز تولد خودشو نشون میده،اما بیخیال میذارم به حساب شوهرداریشون هرچند این میتونه بهونه امسالشون باشه!

هم  از کادو عکس گرفتم هم از کیک اما حس آپلود نیست(مدیونید فکر کنید تنبلمنیشخند)


+ تاريخ دوشنبه 8 اسفند1390ساعت نويسنده يدونه |

یکی بود یکی نبود، زیر آسمون خدا روی زمین یه پسری با خونوادش زندگی میکرد.دانشجو بود و سخت درسخون. روزها گذشت تا پسر قصه ما عاشق شد، عاشق یه هم کلاسی که بدجور دلشو برده بود. هر روز یه حسی به پسرک میگفت برو به این دختر بگو دوسش داری و کارو تموم کن اما شرم؟ حیا؟ خجالت؟ هرچی که اسمشو میذارین به پسرک فرصت ابراز احساسات رو نداد تا اینکه دختر رو توی یه تصادف از دست داد.

پسرک غصه دار شد و دیگه نتونست به کسی فکر کنه اما خونوادش اونو تحت فشار قرار دادن که ازدواج کنه. انکار اون و اصرار خونواده باعث شد یه تصمیم ناگهانی و بچگانه بگیره، برای همین بهشون گفت: فردا که رفتم بیرون به اولین دختری که ببینم پیشنهاد ازدواج میدم. وقتی آدرس خونه دختر رو گرفت و جریان رو به خونواده گفت، به جای سرزنش کلی هم مورد تشویق قرار گرفت!!! این شد که تو یه هفته با اولین دختری که تو خیابون دید ازدواج کرد. این ازدواج همونطور که میشد پیش بینی کرد یه سال هم دوام نداشت و همه چیز پــــــــَـــــــر!

تلخه اما یه وقتایی پیش میاد!


** یه وقتایی خدا رو واسه داشتن یه افرادی از ته ِ ته دلت شکر میکنی، مخصوصا اگه زودرنج و حساس باشی!  خدایا برای داشتن داداشم شکرت

+ تاريخ دوشنبه 1 اسفند1390ساعت نويسنده يدونه |

چقدر دلم تنگ شده بود!!!قلب

نمیدونم از چی بنویسم. از امتحانات ، از شیطنتها،از یه ماه خونه نشینی ، از ضد حال ها... مهم اینه که تموم شد و الان اولین روز تعطیلی منه،هرچند فقط دو روزه!

-          امتحانای این ترم برا کل کلاس سخت بود، همه درگیر کنکور بودن، تا چشمها به استاد میفتاد کلی آه و ناله  بود که خوب تصحیح کنن و نبرن زیر ذره بین... یه روز از جلسه که اومدم بیرون یکی از بچه ها پرسید سوالهای چهارگزینه ای رو چطور جواب دادی؟ چشمام از کاسه زد بیرون،تعجب سوالا که همش تشریحی بود!!! تا خواستم برم پیش استاد، فهمیدم کلک بوده. دیگه این شد برنامه اون روز، هرکی میومد بیرون من ازش میپرسیدم،یکی هم فیلم میگرفت، بعدشم دوییدن سمت سالن و خنده بچه ها... آخرشم یکی از مراقبها اومد آبرومونو برد!

 

-          امتحان تموم شد. یک ماه تو خونه نشستم، حبس شدم تو اتاق دیگه فقط  درس و کتاب و تست و... دیروز هم امتحانشو دادم و خلاص، امیدوارم نتیجه این محرومیت هایی که به خودم دادم رو ببینم!praying

 

 

-          دو روز مونده به امتحان مامان و بابا تصادف کردن،وحشتناک بود اما به خیر گذشت. زیاد توضیح ندادن که من نترسم اما میشه ترس و اضطرابو تو کارهاشون دید.

 

-          دیروز بابا نبود، قرار شد برادر جان منو ببره، در ماشینو باز کرد، سوئیچ رو گذاشت داخل، اومد شیشه رو تمیز کنه در تقریبا بسته شد. با کلی وسیله افتاد به جون در تا بالاخره باز شد. هنوز دو متر هم با ماشین نرفته بودیم که خاموش کرد، داشتم میمردم از استرسنگران،اونم هی میخندید بهم. رسیدیم جلو در دانشگاه، همه بچه هامون بودن، کلی گفتیم و خندیدیم، انگار نه انگار که کنکوری هست (اونا رو نمیدونم اما استرس منو از بین برد این خنده ها). امتحان تموم شد، اومدم بیرون دیدم یه سری ناراحت و عصبانی دارن گریه میکن ( سخته یه سال بخونی اما نتونی به نصف سوالا هم جواب بدی ناراحت)

 

-          هنوز خستگی امتحان نرفته بازم حرف از یکی پیش اومد، توضیح دادم، مامان قانع نشد اما بیخیال شد! بدم میاد از این شرایط، سخته اما باید کنار بیام.خنثی

 

  

جرعه ای لبخند برای زندگی کافیست

وجرعه ای شهامت برای گفتن دوستت دارم

من آدم شجاعی هستم ...

پس بلند میگم دوستت دارم

48254627513777474325.jpg

 

 

بعضـی از غــــم هـــا حل شدنـــی نیستند ، ته نشین میشوند ته ته قلبتــــــ  گاهی با کوچکترین تلنگری شـــــناور می شــــوند و روزهای آفتابیتــــ را ابری میکنند این نوع از غم هـــا از بین نمیروند و دوباره رسوبـــــ میکنند ته قلبتـــــــ غیر قابل ِ هضــــم شدن هستند; باید یاد بگیری در کنار این نوع از غم هــــا به آرامــی زندگی کنی و زندگـــــی شادی داشته باشی...

سپندارمذگان مبارکroserose

+ تاريخ شنبه 29 بهمن1390ساعت نويسنده يدونه |

مامان و بابا رفتن باغ، منم غصه ناهارو دارم،آخهرچند فقط باید زحمت برنجش رو بکشم اما خوب همونم وقت میبره دیگه!

داداش گرامی میخواد بره بیرون، قبل رفتن میاد پیشم میگه دست به هیچی نزن خودم غذارو درست میکنم. منم خوشحال یه لبخند تحویلش میدم به پهنای صورتم.نیشخند

یه ساعت.... دو ساعت... سه ساعت... نه خیر قصد اومدن نداره. این شد که با کتاب توی دستم  رفتم سراغ غذا. رسیدم به آخرای کار که پسر ما برگشت، شاکی شد که چرا صبر نکردم.

ناهار و خوردیم، تا بلند شدم گفت تو برو سراغ درست من اینا رو میشورم(جاااااااااانمقلب ) منم که حرف شنو.

رفتم تو اتاق،اونم سفره رو جمع کرد و گرفت خوابید!!! دو ساعت بعد بیدار شد، سر و صداشم بلند شد. یه کم صبر کردم اما تموم نشد، رفتم یه نگاهی بندازم که دیدم بــــــله، جوگیر شده داره آشپزخونه رو تمیز میکنه. چای هم دم داد. گفتم: بسه، بیا چای بخوریم بقیشو بیخیال. اما ول کن ماجرا نبود. جارو رو گرفت از آشپزخونه شروع کرد  تا رسید به پایین پله ها، منم اینطوری یولدنبالش میرفتم. گفتم: میخوای درو باز کنم کوچه رو هم تمیز کنی؟! اونم فقط میخندید.

کارش که تموم شد، اومد نگاه میکرد به کارش و هی تعریف میکرد! گفتم: بله، به به! دیگه وقت شوهر دادنته.

اینطوری شد که ما خونه داری ِ دادشمونو دیدیم، البته اینا حاصل 4 سال دوری از خونه هست، الکی که به دست نیومده ( پس امیدی به من که همیشه تو خونه هستم نیستعینک).

قلبroseبه انگشتانم که می نگرم به یادت می افتم ، چون عزیزانم انگشت شمارندroseقلب

**و یه مطلب مهم: صالی دیگه دعوام نکن که میفرستم بیان دعوات کننعینک

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

عکس هم که نمیشه آپلود کردآخ

+ تاريخ دوشنبه 12 دی1390ساعت نويسنده يدونه |

چقدر من امروز لبریزم از همه ی بودن ها،

تمام ِ بودنم درد میکشد

دردی

عظيم دردی ست ،

با خويشتن نشستن ، در خويشتن شكستن ...



............................................................

 

azobuw3lnmq9mxuliy1b.jpg

شب های تاریک ِ زندگی ام
با حس ِ بودن ِ توست که روشن است
اگر غیر از این بود
همه مرا مُرده می پنداشتند...

...............................................


*  گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس ِ گریه های ِ بی وقفه ام پنهان کنم. همین خوب است .. همین خوب است
+ تاريخ یکشنبه 29 آبان1390ساعت نويسنده يدونه